گنج عریان · بخش ۷۲ از ۵۱۰
هنوزم قصه ای آرام خوابم
نشانم ازشب دورست ربابم
رهایم ازسیاهیها ثوابم
درآغوشم بگیری ازتو تابم
همیشه درخود دارم سکوتی
به آرامی بدل گویم توبودی
مراراندی ازاین گرداب روتی
بگفتا با من هستی سرودی
همه درچشم ظاهر فریبیم
دراعماق خود همچو دیویم
حقیقت دورهست وبی نصیبیم
زرحمت ازتو ما نجیبیم
اگر کوروکرباشی رهائی
توازگرگان گله جدائی
دررحمت بسوی خودگشائی
به توگویم توحتماً آن سرائی