| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۶۵ از ۵۱۰

65

لذت دنیا سرابی بیش نیست

هرچه میخواهی درتواندکیست

آنکه باگنج عشق زیست

جزمن بااو نمی دانم کیست

نام توآرند درشوقم چنان

وقتی گویند گریانم ازآن

ازخود گویند تونیستی هیچ نشان

شهوت جان هست همه اندیشه شان

روحها پرکرده اند تاکی خموش

برده اند مارامیگیرند بدوش

تابریزند درچاه آن چموش

توبرس برداد ما ای نوش کوش

میدانم هرچه گفتی گفتنیست

باتو ماباشیم دنیا دید نیست

روحها پرشدن ازتوکه نیست

آدمها بت پرستند درد چیست