گنج عریان · بخش ۴۸۱ از ۵۱۰
تابکی حکمش آری این سرا
باورت ناید خداوند خدا
گوش گیریدعزیزان این ندا
نزدیک هست میآید این سرا
من هم دراین سرا
گمگشته بودم درنگاه
اوبود درمن ندا
میگفت بمان هستم پناه
هیچ کس نکرد باورمرا
بودم سفیر آشنا
ازخود گذشتم این سرا
براو رسم اوهست خدا
گفتم ازاوقصه ها
ای عاشقان درهرندا
حاضرباشید لحظه ها
می آید دراین سرا