گنج عریان · بخش ۴۷۳ از ۵۱۰
من درخوددیدم گناه بشمار
پیش داورمن نکردم انکار
گفتم من راببخش ای نگار
برتوبدکردم دراین روزگار
هرچه می گویم دلم آئینه هست
دوراززنگارهای کینه هست
اوپاکم کرد چنان مستانه هست
لحظه ای درخود شوم ویرانه هست
داورم گفت برکس داورمباش
خود رادورمکن شادباش
چونکه می بینم تورادرهرخراش
می ستائی مراگوئی پناهم توباش
مقصود مقصد م شدعشقمان
دل راواسطه کردم این زمان
هرچه می گفت دردل کردم نشان
چونکه میدانم اوست دردل مکان