گنج عریان · بخش ۴۷۲ از ۵۱۰
هرچه می بینی بدهست تونکن
دل رادرخود یک آئینه کن
بینی دراوزنگارزمان
با توبه اوراپاکش بکن
من هم بودم درگناه
بادل شدم براودعا
تا سررسید نورسماء
دل راسپردم برخدا
دفترعشق مراازدل بخوان
تابدانی چه می گوید نهان
بااودردعا باش همچنان
تابه توعریان شود اسرارخان
من خود خواستم ازاینجا روان
پیش اوباشم عزیزعاشقان
تا رسم براوبگویم عشقمان
منتظر هستند دلای عاشقان