| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۷۰ از ۵۱۰

470

هیچکس من رانجویدهرکنار

ارث من خاشاک بود درغبار

اودرمن سود شدم این قرار

بااوهستم گشتم رستگار

هرچه دردل داشتم بارغم

برتودادم خدایم این دم

ازتوگیرم سبک بارکم

من رهایم ازتومیخواهم دم

رفتم ندای مطربان

من رارهاند ازفغان

وقتی رسید پایان زمان

دل شددرآشوب همچنان

یاران بیائید جمع ما

همدم شویم بایارما

من رانبینید درگناه

اورابخوانید اوست راه