| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۵۱ از ۵۱۰

451

دوست دارم آشنایان غریب

بی خبرهستند زاحوال نسیب

بامن هستند مراحالند طبیب

درمن هستند مثل آن حبیب            

کاشکی هرروزروزتازه بود

ازگذشته دیگریادم نبود

امروزخوش بودم هرچه بود

فکرفردایم دگردرسرنبود

من نمی دانم چراانسان شدم

بااوبودم شاید خان شدم

هرچه بودم هرچه هستم کورشدم

بااوبودن رادلبرشدم

آنکه بامن بود نمی دید مرا

خسته بودم ناقوسی بیصدا

او میدانست چه هستم لحظه ها

بامن می گفت سخن از سّرها