گنج عریان · بخش ۴۴۸ از ۵۱۰
بایدرهاگردی زخود
تاآشناگردی به من
من میدونم خود کییم
تو ناخدا گردی زمن
همه درامتحان این سرایم
چنین هست ازتوماگوایم
زدل آوازعشقت سرایم
چو میدانیم باتوانتهایم
سرآخرسنگ خودبرمانمائی
دعامان این هست توبیائی
رسیم درمظهرت برما خدائی
چنان شوق توداریم تارهائی
بیائید لحظه ای ازدل سرائیم
خداراازدل شکرش نمائیم
چرامادرزمین ازشرفنائیم
نبودیم باخدا این راگوائیم