| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۳۱ از ۵۱۰

431

فیض خداست برعاشقان

بخشیده گناها شان زجان

باورنکردی آن نشان

رفتی بسوی شیطان

اومارابیدارکرد

ازمردگان هوشیار کرد

خودرااو بدارکرد

مارا زدل تیمار کرد

گفتم خداست عشق من

باورنکردن این بدان

خندیدن برمن چنان

دیوانه هست دارد گمان

دیوانه ام گریم چنان

دورم چراازآن توان

تاکی بمانم این مکان

دانم توهستی آن نشان