گنج عریان · بخش ۴۱۶ از ۵۱۰
درسرایی مُردگان خرقه پوش
دیدم دیوانه ای درجمع خموش
ازاو پرسیدم این غوغا وجوش
برمن گفت تودراین دنیا نکوش
برای زخم تن پوش
مرابگیر درآغوش
تکیه نکن به هرموش
یهو میشی فراموش
سفر درگذاره
روح که مرگ نداره
رهاباشی غباره
عشق وبکن نظاره
میدونی خدا دوست داره
همیشه درانتظاره
بشنو حرفهای دلو
باتو قرارها داره