گنج عریان · بخش ۴۰۵ از ۵۱۰
دیدئی توضحاک را
خون می خورد درراه
با اوشدی همراه
شاید بگیری توشه را
آدم توتاکی مُرده ائی
کبکی شدی سرخورده ائی
بیرون کن ازخود بندگی
دل رالجن زار ساخته ائی
دل راخداداده به تو
بااونیایش کن به او
تابشنود آواز تو
باتوست خداوند نکو
هستم آنکه هستم
پیمان بادلها بسته ام
ازشیطانها خسته ا
درتوروحها شکسته ام