| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۰۳ از ۵۱۰

403

برگها بامن شادی می کنند

دست میزنند باعشق فریاد می زنند

من مانده ام آدمها درکمند

باخدا حرفی ندارند دربند

بیش ازاین رنجم نده دراین دیار

خفته خاموشان رایادم میار

آنها درفکرخود هستند سوار

ظاهر بینند نمی بینند غبار

گفتم ازدرددل درددلان

گفتم اززاری اشگ دیگران

تا ببینند به دل خفته گران

او هست ناظراین قافله مان

من هستم آوازه او

دراین سرای خفته زو

بیدار شو بی آبرو

وقتی نمانده تا طلوع