گنج عریان · بخش ۳۸۴ از ۵۱۰
دیدم کشیشی درراه
سررویی سینه جدا
ترسیدم ازخدا
نشانم داد چرا
قصه ام دریایی تودارم بدل
خسته ام ازواژهای مانده گِل
کاشکی پروانه بودم چون سهیل
می گفتم برهمه اسراردل
ما طلسم شب شکستیم تاسحر
بااوبودیم گفتیم ازقمر
تارسیدیم گرگ ومیش گوهر
برما یکسان شد درظفر
خداوندا نمی خواهم زتوغافل بمانم
تورادردل دارم همچو جانم
رها کردم تمام دودمانم
توراتنهافقط دردل خوانم