گنج عریان · بخش ۳۴۲ از ۵۱۰
من گناهم نیست درعشق دیوانه ام
عاشقش گشتم زخود بیگانه ام
تومپرس ازمن چرا پروانه ام
می سوزم بی اودر خانه ام
دیدی آخر رسوا گشتم چنان
من رابیرون کردند هرمکان
چون خداوندم گفت درآن زمان
بامن هستید ندارید هیچ مکان
باراستی زندگی مشکل است
فرماندار سرا حیله گراست
باخداوند باشی اومهتراست
دردعا بااوسخنگو بهتراست
ازتوآموختم ازخود بگذرم
تابدست آرم توراای گوهرم
من رهاکردم زخود زیورم
تا بیائی درمن ای مهترم