| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۱۶ از ۵۱۰

316

گفتم ازدردم حکایت کن مرا

سجده برخاکم شکایت کن مرا

درتو هستم بغایت کن مرا

رفته ازیادم توآغوش کن مرا

او که باور بود نزد عاشقان

تیش برریشه می زد به خان

هیچکس نیست جز خداوند زمان

باوره حق اوست انسان نزدمان

مانداریم هیچ رهبر جزاو

برکسی سجده مکن جزاو

دل را برکس نده جزاو

چون رسوامیشوی نزداو

هرکسی آمد به توگفت آن منم

دل رابراونده اوست دشمنم

وقتی آیم می شناسم تنم

اورا باخود برم درموطنم