گنج عریان · بخش ۳۰۴ از ۵۱۰
وقتی رفتم خنده کن جای گریه نیست
چونکه می دانم دنیا پرازفتنه گریست
من دیدم آن جا اختریست
این دلم درشوق او باخود زیست
مادرجمع عاشقان دیوانه ایم
ازمرام حافظ ومولانا بیگانه ایم
با خداهستیم چون پیمانه ایم
پرشویم ازروحش مستانه ایم
برمن خُرده مگیرید چون کسان
دورم ازاندیشه های عاقلان
لحظه ای بااوباش این زمان
خواهی فهمید چه میگویم ازآن
ماازآدم گشتیم جدا
براو گفتیم درایمان بیا
انتخاب اوشد درمابنا
انسان گشتیم ازروح خدا