| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۹۲ از ۵۱۰

292

اومیخواهد ما دلبرشویم

درمحبت هرکدام نوبرشویم

ازاو آموزیم خدمتگرشویم

درعشقش مایک اخترشویم

دوستان مرگ هم رها کرده مرا

نیست خوشحالیم دراین سرا

چونکه میخواهم روم پیش خدا

اونوشته سرنوشتم لحظه ها

بی خبر بودم ازاین دنیا وجا

دل درعشقم بود هرنگاه

اومیگفت بامن این آدمها

درخود می لولند مثل کاه

من نکردم انتخابش اینجا

اودید من رادراین کوره راه

درخود بودم میدیدم گناه

بادلم صبحت می کردم چرا