گنج عریان · بخش ۲۸۹ از ۵۱۰
درمرام عشق ماافسانه ایم
گویم امّازخود بیگانه ایم
اوجان داده وماهنوزدرخانه ایم
بازمی گویم درعشق پروانه ایم
من نمی گویم سخن ازمن بگیر
چون خداوندم هست بی نظیر
او مراگوید من هستم سفیر
اودرماست پادشاه قدیر
این دلم درعشق اوهردم دعا
بااو گویم سخن اوست آشنا
روحش درمن هست هردم براه
او میگفت باتوهستم این سرا
باشما گفتم سخن ازخدا
عاشقان اوزنده هست بین ما
تونمی بینی روحش نزد ما
باتو گوید سخن آن آشنا