| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۸۲ از ۵۱۰

282

محبت واژه ای درتومعنا

که نام حق ازتوشد پیدا

بگویم دوستی درتوهویدا

اگرعشق هست زتودارم تمنا

ازخِردحرفی نیارید برزبان

باید دل راگذاری درمیان

چون خِردهم پیمانست با روان

دل دوست داردخداوند زمان

من ندارم هیچ نسب درنام خود

دل خوش باشم چه بودم زخود

وقتی بااوهستم درکارخود

نام اورامی گذارم به خود

من تمام هستیم درنام اوست

ازخودچیزی ندارم چون اوست

دردل بینم روح ازآن نکوست

گوهرم درمن برایم آبروست