گنج عریان · بخش ۲۸۰ از ۵۱۰
من نمی گویم رسیدم انتها
اوبامن هست دارم بها
عاشقان این عشق نداردانتها
زنده دلها می دانند چرا
نمی دانم شرابی یا آبی
هرآنچه هستی درمن تمامی
بگیرم ازتویک قطره به خامی
شوم اقیانوس درهرکامی
مراگاهی نگر ای شاه شاهان
مراخدمت بگیر چون زیردستان
چنان خوشحالم درتویزدان
که خدمتکاری هستم دراین خان
خداوندم مرادرخود نگهدار
چنان افتاده دل هستم بیمار
زمانی روحت هست درمن کار
تمام شاهدان جویند بیمار