گنج عریان · بخش ۲۷۷ از ۵۱۰
بیهوده دراین دفترایام رهایم
تااونرسد جهل وگناهیم
دانیم که یکی بنده پناهیم
دل رابه ندا آرازاو بخواهیم
گویم کورند آدما
ازخود نمی پرسند چرا
دارند باخود انبیا
دراو پربود ازگناه
من نمی گویم ازآیه نشان
دل رازنده نگهدارهرزمان
وقتی آید برما آن شبان
می شناسد هرنفرازکاروان
اوبرما عاشقان رحمی نمود
ماراازاین لجن زارربود
بهترنیست دل سپاریم هرچه بود
اومیداند چه هست درما سود