| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۷۷ از ۵۱۰

277

بیهوده دراین دفترایام رهایم

تااونرسد جهل وگناهیم

دانیم که یکی بنده پناهیم

دل رابه ندا آرازاو بخواهیم

گویم کورند آدما

ازخود نمی پرسند چرا

دارند باخود انبیا

دراو پربود ازگناه

من نمی گویم ازآیه نشان

دل رازنده نگهدارهرزمان

وقتی آید برما آن شبان

می شناسد هرنفرازکاروان

اوبرما عاشقان رحمی نمود

ماراازاین لجن زارربود

بهترنیست دل سپاریم هرچه بود

اومیداند چه هست درما سود