| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۷۵ از ۵۱۰

275

من ندارم دردنیا هیچ زری

هرچه داشتم دادم هراختری

تا بدانند ما داریم دلبری

اودل خواهد نه دیده زرگری

ازمحبت دلها راپرنما

تاشود این میوه هاازتوبنا

آن خداوندی که می بیند تورا

جمع کرده میوه هایت درسماء

مه لقایم دوست می دارد تورا

مافرزندان اویم به راه

می شناسد تک به تک نامهای ما

ازاوگویم سخن درهرنگاه

ای خدایم یاد دادی مرا

بامحبت آشنا کردی مرا

من ندارم جزتوآشنا

باتوهستم آرامش هست مرا