| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۷۳ از ۵۱۰

273

از غمها پربود دلم

درزندگی بود مشکلم

تو آمدی درمنزلم

روح پرکردی دردلم

هرشب آئی درندا

برمن میگوئی به پا

بنویس ازمن قصه ها

آنچه می گویم تورا

دانم زمانی با توام

دل رابه خام نسپرده ام

هردم سراپا گوش شدم

دردل کلامت نوش شدم

ازدل صدایت می کنم

باعشق نگایت می کنم

می آئی  لرزانی تنم

درمن شوئی گوئی منم