| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۷۱ از ۵۱۰

271

مرا ای عاشقم تنها نزاری

بدون توپوچم هرگذاری

اگربادی وزد من چون غباری

روم نابود گردم بیشه زاری

صید صیادم فراموشی سپرد

مظهرعشقم به آغوشش نبرد

من ماندم باهمه فریادخود

او مراتا مرز مرگ آزمود

من هم دراین سرایی مردگان

زندگی میکردم باآن توان

میدیدم مردمان درشهد جان

جمع کردند هیزم بهر آن جهان

آب حیات من توئی

نوشیدمت تافرهی

          بامن توهردم رهی

جانت بدل داده ائی