گنج عریان · بخش ۲۳۱ از ۵۱۰
تا بکی باشم درانتظار
وعده ام باتودارم قرار
بامن عهدی بستی ای نگار
وقت رفتن روحم گیری ازمزار
هرچه گفتم قصه ازاوگوش گیر
من رادرخود فراموشم بگیر
اودرمن هست میگردم قدیر
ورنه من خاک غبارم درضمیر
دردمن عاشقیست عاشقان
من چرا دراو نیستم هرزمان
گاهی فریاد ارم باشبان
گاهی درخود روم چون مردگان
تا بکی درفکرخود فاتحیم
دل رابرعاشق نسپردیم
هرچه کردیم درخود انداختیم
ازدیده درخود انبارساختیم