| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۱۱ از ۵۱۰

211

انسانها کُشتند این رهبران

توچشم بستی نمی بینی کسان

میگوئی من نیستم ازددان

نام خودانسان نهادی بین شان

فکرنکن شادی درخود چنان

برده ای ازیادهمسایه تان

می کُشنداین ددان دربین تان

توگناهکاری مثل دیگران

سالها دیدی ظلم رهبران

باز بدنبالش روی درهراذان

بُت پرستی رارهاکن این زمان

ازدلت حرفی بزن باآن شبان

این همه دزد آمد دراین سرا

توشدی همدل باحیله گرها

تو دیدی می کُشند انسانها

بازبدنبالش هستی بی خدا