| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲ از ۵۱۰

2

شاهان برای زندگی

 جان میگیرند هردمی

شاه ما در زندگی

جان داد گفت بامن همی

چودانم این معما بود

دراندیشه ها وا بود

چوخلقت دررویا بود

دلم بااو تماشا بود

هزاران خفته پنهان

به نامش دراین سامان

شدن باروحش پیمان

نگیرند شهوته دوران

خجل هستم در کارم

بگویم من تورادارم

توجان دادی دربارم

چه دارم من بسپارم