گنج عریان · بخش ۱۹۴ از ۵۱۰
کس نمی خواهم بداند زمن
جزاو من رانیست هیچ سخن
روحش درمن میگوید به من
بااو همدمم درانجمن
شادیم درتوبسیارست
درصلیب عشق توپربارست
گرچه روحم درجسم خارست
باتوهستم دلم تیمارست
انتخابم بودتوباشی بهرمن
بامن باشید همیشه نزدمن
تابمانید دورازهر اهریمن
تارسید آنزمان فردوس من
هرچه گفتم قصه ام پنهان نبود
چشم دل رادرجان می گشود
تا رسد روزی بخوانید سرود
بامن هستید همیشه دُرود