| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۳۷ از ۵۱۰

137

گفتم بشین باخدا

عریان کن رازنگاه

اوداورهست درآن سرا

برمانگو من بیگناه

شاید فریبی مردمان

باخودبری بارگران

امّا دانی آن زمان

بیچاره هستی نزد خان

دراین دوروز خوش نگذران

بااو بمان با اوبمان

نیست اینجا مارامکان

بخشیده شد برشیطان

گفتم ازاوسّرعیان

او پادشاه هست آن مکان

باورکنید ای مردمان

جزاونداریم هیچ مکان