| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۳۴ از ۵۱۰

134

دیدم آنچه نا دیده نیست

قصۀ  عشقم حقیقت گفتنیست

دل می خواهد برایش مو طنیست

برتو روح میدمد درتو یکیست

ازتو گویم لطف بی پایان عشق

 خودرا باعشق درمن سرشت

تا رهاگردم ازاین دنیای زشت

بااو باشم مرا درخود نوشت

صورتم زشت هست دلم زیبا نما

سیرتت را دردلم مأوا نما

عاشقا ن دل راپسندند ازتوراه

صورت زیبا نمی شناسد تورا

گفتم ازسیر جهان سیرم بکن

دل را آئینه دیرم بکن

ازتو میخواهم مراخیرم بکن

باتو باشم درتو پیرم بکن