خدای من نجات من
روزوشب دردعای من
ناله من گواه من
رنج ومصیبت است
بینی تودرصدای من
جان به لب رسیده ام
گشته تباه جان من
قبر سپرده ای شدم
یاد نیاری خان من
قعرتاریکی شدم
خشم توشدنشان من
دورشدن همه زمن
کس نکند یادمن
چارهٔ دردم که نیست
چشم شده ناتوان زمن
ازتوکنم کمک طلب
تابرسی توان من
مُردن من توراچه سود؟
قاضی خوش عیان من
زنده ستایشت کند
مُرده ندارد جان من
برتوسخن گو شود
خاموشی هست زبان من
تو فریاد منی
روزوشب دردعای من
ازتوکنم کمک طلب
چارهٔ من گواه من
ترک نمودیم چرا
خسته شدی زآه من
بدو تولدم زغم
دست خطر به جان من
توزدی مراچنان
خشم توشد فغان من
ترس توشد مکان من
خشم توچون سیل زند
پیکر استخوان من
دورکردی همه را
تاریک شد روان من
رسیدم به انتها
بیاتوای شبان من
رها کن مرا زمن
برتوشوم اذان من