بشنوید ای قوم تعلیم مرا
گوش گیرید حرفهایم رابجا
می گویم باشما درمثل
تا گشایم اسرارمحال
لیک بدانیدآنچه گفتن رفتگان
من نخواهم کرد مخفی ازشما
می گویم ازخداوند زمان
تابماند پیش آیندگان
او اعجازی نمودازخودچنان
یادگاری شد ازیعقوب مان
او بیان کردعشق رابی زبان
دادحکمی همچنان
خوش بیاموزید برآیندگان
برخدادارید توکّل هرزمان
توازیادش مبرای جان جان
فتنه انگیز وگردنکش نباش
چون پدرهاتان نباشیددلخراش
توکه دیدی افرایمها را
دل بسته برکمانش بین را
هیچ نیاوردند یادی ازخدا
برخود آوردنددلیل این قضا
ازیاد بردند شریعتها را
بااینکه دیده بودن چیزها
گفته بودن نیاکان ازخدا
او شکافت دریاراهمچنان
سدنموده آبهای پرتوان
بگذردآن قوم آسان ازمیان
ابرشددرروزچون سایبان
نورآتش بوددرشب چون شبان
اوشکافت صخره هاراهرمکان
تا رساندآب ازعمق نهان
چون پدیدآرد چشمه ساران
لیک بازهم بردن ازیادشان
چون بودن درگناهانشان
باز کردندخداراامتحان
دادنددستورها بریزدان
گفتند باخوددراین بیابان
اوتواندغذا آرد میان
اونهاده چشمه های روان
اوتواند رساند لقمه نان
وقتی شنید خداحرفهایشان
او چنان خشمگین شدبرانسان
چون نداشتنددردل ایمان
بازخداوند گشودآسمان
اوفرستاد نان من درجهان
اووزانید بادها درآسمان
تابیایند ازهواپرندگان
وقتی خوردندسیرگشتندآن زمان
درحالی لقمه بوددردهان
رفتند دنبال شهوتهایشان
دید خداوند غضب کردایشان
اوبکُشت زورمندانشان
درجوانی مردن فرزندان
درگناه بودن هنوزفراوان
ازیادبردندهمه اعجاز خان
درباورنبود خدایشان
آمدآن روزهای لرزان
کوتاه شد دیگرعمرانسان
مرگ بوددیگرهمیشه نزدشان
اندکی دل راسپردن برخدا
یاد آوردند تمامی خطا
چون خدابودفقط حافظشان
اورهانید بلا ازقومشان
توبه کردن ازخدایشان
باز تملق نمودن راهشان
گفتن دروغ برخدایشان
هیچ نبودراستی گفته هایشان
بخشید خدا گناهانشان
اونکرد هلاک دیگرایشان
بازهم گناه کردن بیکران
درغضب خدابخشید ایشان
چون خداداندانسان فانیست
مثل بادیک لحظه زندگانیست
بازشدن براوفتنه انگیز
درگناه بودن همیشه لبریز
امتحان کردن دوباره خدارا
اهانت کردن آن پاک راه را
نیاوردن بخاطر هیچ جا را
زمانی رانداودشمنا را
چگونه مصریان راسرنگون کرد
همه نهرهاراچوخون کرد
بیاورد پشه دربین ایشان
شدن قورباغه ها به فرمان
ملخها خوردن محصولهاشان
تگرگها باریدبرتاکستان
شدن خشک تمام درختان
رمه هاراتگرگ تارومارکرد
خران رابه رعدوبرق فنا کرد
چوآمد آن نگهبان مرگ
فروپاشیداین قوم راچون برگ
وبا آمدرهاسازدانسان
نخست زادگان مردن چندان
به کوچانید قوم چون گوسفندان
خودش راهنما شدبین انسان
چنان باامنیت بودن ایشان
نترسیدن ازدریا وطوفان
بدیدن دشمنان فراوان
به دریا غرق می گشتندآسان
فروپاشیدحکومتهای رندان
شوندساکن بااو خندان
همه مالک شدن آن قوم خوشبخت
خدا بود درآنها برتخت
ولی بازهم طغیان ها نمودن
خداراامتحان کردن گشودن
نکردن اطاعت خدارا
گشودن راه کج رفتن خطا را
چوساختن پرستشگاه بتها
عبادت نمودن آن را
خداوندچو دید وضع ایشان
رها کردقوم خودرابدینسان
نخواست با آدمها بماند
رهاکردآن صندوق پیمان
به یغما برده شد سیمای یزدان
سپردقوم رابه شمشیرتسلیم
رها کردوارثان راازتیم
جوانان سوختنددرآتش قهر
نبوددوشیزگان راهیچ شوهر
همه کاهنان مردن دم تیغ
نبودنوحه گری باشد درگیر
خداوند بیدار شدازخواب
چنان سرخوش بودازمی ناب
بزدبردشمنان تا حد ننگ
نبودبایوسف وافرایم درتنگ
قبول کرد یهودا راتودانی
بداد قدرت صیهون شدمکانی
بساختند معبدی چون آسمانی
زمین شداستوارازآن زمانی
گزید داودراهمچو شبانی
که او باشد شبان خاندانی
قبول کردداود بادل تودانی
که باشد پیشوای قوم خانی