فریاد زنم خدایا
تابشنوی درآنجا
هستم خدا به زحمت
خواهم دهی تورحمت
نالم تمام شب را
بنگر نیاز من را
دارم دعافراوان
تو مستجاب فرما
یادآورم خدا را
حسرت بدل نگاه را
رفتم به فکر پریشان
خوابم برفت زچشمان
حرفی دیگر ندارم
یاد ازگذشته آرم
برآن سالها یی
بااو بودم چه آسان
فکرم تمام شب بود
پرسیدم از خود این سان
ترکم نمود همیشه
افتاده ام به زندان
راضی نخواهد شد
ازمن دگر خدامان
رحمی دگر نباشد
نیست قول ووفاشان
برده هست زیاد خدایم
دلسوزوصفاشان
آیا غضب نمود
بسته تمام راهشان
برخود زنم نهیبی
درضعف خود فریبی
آن سالها که بااو
بودم چه خوش نصیبی
بود هر کدام اعجاز
دانم هنوز توخوبی
راههای تو بی عیب
هستی بزرگ در غیب
کارت همیشه اعجاز
دانم تو هستی ای ذات
بینند همه نمایان
کارتوهست اینسان
آبها تورادیدند
رفتن عقب به لرزان
دادی به ابر باران
رعدی شد برآسمان
گرد باد شد فراوان
برقی جهید بدینسان
روشن کرد جهان را
لرزاند همه زمین را
دریا گشت پریشان
تاعمق شد گریزان
جای تورا ندیدیم
نا آگاهیم ای جان
موسی وهارون را
دادی توحکم فراوان