خدایاچرا ترک نمودی
زمانی باتوبودیم خشم گشودی
رهانیدی توقوم ازاسارت
که باشیم پیشت درنازونعمت
به یادآور تودادی شهرهارا
چراحالاخراب گشتند آنها
بیامد دشمن درخانهٔ تو
بزدفریادپیروزی برتو
تکان دادپرچمش درخانهٔ تو
شکستندهرچه نقشی بودازتو
زدند آتش سرآخرخانهٔ تو
نماند هیچ اثرازقبلهٔ تو
نداریم هیچ نبی گویدازتو
بدانیم چرادوریم ازتو
اجازه میدهی دشمن بتازد
اهانت می کندبرتوفرازد
چرادست کشیدی ازامت
تونشنیدی دیگرفریادقومت
برون آرازگریبان دست راست
بزن بردشمنان خاری شوندذات
توبودی ازازل پادشامان
رهانیدی توماراازقضامان
به قدرت توگشودی دریا را
شکستی توسرنهنگ هارا
که تاخوراک گردند نزدما
شوندچشمه هاجاری هرجا
که تاسیراب گردندقومت اینجا
توکردی رودهای زنده راخشک
که تابگذرند قومت کند رُشت
توآوردی پدیدروزوشب را
نهادی ماه وخورشیدآسمانها
چنان نظمی دراین جهان هست
زمستان وتابستانش نشان است
خداوندا ببین دشمنانت
اهانت می کنندنام ومکانت
مکن توترک دیگرقوم خودرا
مده بربازاین کبوترها
پرازظلم هست این سرزمینها
فراموش نکن عهدت باما
تونگذارشوندرسوااین قوم
نجات ده تشکرباشداینجا
توبرخیزوبگیرحق خودرا
که نادان برتومی گویدسخنها
بلند می کنندصدای خودرا
نگیرنشنیده تواین ظلمها