براستی خدابانیک دلان است
برآنهایی که دل پاکند صواب است
ندارم ایمان ازتوچندان
چرا گمراه شدم ازکارت یزدان
که می بینم شریران بی عذابند
ندارندرنجی خوش دررکابند
نمی افتندبه زحمت خوش ترابند
قوی هستند وسالم باحساب بند
تکبر می کنندگردن تابند
کنند ظلمها برضعیفان
خیانت هست درقلبش برانسان
تمام فکرش درشرنهفته
زبانش ازکثافتها گفته
سخن گویددرشت برهرکس
تمام فکرش شوم هست دربس
نمی شناسد خدارا کفرگوید
برانسان درزمین فحشها گویند
گهی دل سپاران درفریبند
که می بینندشریران خوش نصیبند
نمی دانندکارهای خدا چیست
شریران پندارند خدا نیست
چنان جمع می کنندمال دنیا
ندارند هیچ خبر اززندگیها
نمی دانم چرا من پاک گشتم
بدورازگناه فریاد گشتم
نصیبم شده رنج وحرمان
بدل فریادکردم ازتویزدان
اگرفکرخودآرم برزبانم
شوم دورازخداجویان دانم
خدایا چرابدکاران کامیابند
زتودورند ولی خوش دررکابند
زمانی رفتم پیش خدایم
نشانم دادچقدر دراشتبایم
تمام زندگی بدکاران پرتگاهیست
کمی لغزش خورند آنی تباهیست
نمی دانند که گردانندی هس
زترس قالب تهی کردنددربس
تمام زندگیشان خواب ماند
چو بیدارشود یادش نماند
توبرخیزی زنی محوگردند
ازایشان ذره ای آبادنگردند
زمانی یافتم من این حقیقت
شدم شرمنده ازخود درخِفت
که بودم نادان پیش خدایم
چوحیوان فکرمی کردم رایت
هنوزم تومرادوست داری
مراشرمنده درکاری نزاری
هدایت می کنی توزندگیم
مراخوانی حضورت ازتوگویم
خدایا من که دانم توکجای
برایم کافیست درتوست نگایم
اگرچه من ضعیف وناتوانم
ولی توقوتم هستی دانم
کسانی دور گردند ازخدایم
بدان نابودگشتند درتبایند
ولی من درتونزدیکم به شادی
توکّل برتودارم چون توپاکی