گوش کن دعایم ای خدا
نالم زدرد هستی گواه
پنهان مکن خودرازما
بشنو توحرفهایم خدا
ازبس پریشانم زراه
زورگوید ظالم چرا
دارند نفرتها زمن
ازترس شده قلبم چنگ
بینم به خود چنگال مرگ
قالب تهی کردم زترس
دورم کن ازفریاد مس
پرواز کنم ازاین قفس
دورشوم ازهرنفس
ازطوفان بول هوس
باتو بگویم هرچه هس
بدکار پریشان کن خدا
تا او نفهمد قصه را
پرکرده شهرازظلم خویش
کس نمانده ازتوبیش
پرکرده بد افکار دل
هیچکس نیست هستم خجل
دشمن نیست توهین کند
یا واژه ها را کین کند
دوستم بود درهرنگاه
میخواستم باعشق خدا
دردودلا بهر بنا
تاکه رسیم برقبلگاه
ازتوخواهم ای خدا
دشمنانم شوندزنده گور
ازشرارت پرند
ازتوهستندخیلی دور
من طلب کردم ازاو
اونجاتم میدهد
روزوشب نالم خدا
درسکوتم آشنا
دشمن هست بی شمار
توپیروزشو زکار
دانم هستی برتخته زرین
می شنوی دعایم همچنین
دشمنانم نترسند ازخدا
هیچ تغییرندادند نقشه را
دوستان گشتند زمن دشمن نما
عهدخود بشکستند باماچرا
می گویندبازبان چرب خویش
لیک درباطن زنندبدترزنیش
باتومیگوید سخن گویی نداست
میزندازپشت خنجراین رواست
مشکلاتت رابده برخدا
اوتوراحفظ میکنددرهرکجا
چون خداهست نگهبان ما
اونمیگزاردبلغزدنیکوکاری زجا
میدانم برگور میکنی خونخواررا
پیش ازآنکه فکر نماید نقشه ها
من به تودارم توکّل ای خدا
نیک میدانم توهستی پادشاه