گناه لانه کرده درانسان
نمی ترسددگرازقادرمان
چنان برخود دارد تکبر
که می گویدگناهکارنیست انسان
زبانش همش تندودروغ است
خردبانیکی رفت ازوجودش
شبهافکر می کندراه خلافش
روددرراه کج بیندگناهش
خدایارحمت تومی رسدتاآسمانها
وفاداری توبرترزابرها
عدالتهای توبلندچوکوهها
همه احکام توژرف ترزدریا
توهستی حافظه انسان وحیوان
خدایارحمتت هست براین خان
توهستی سایه ای درزندگیشان
زنعمتهای توسیرگشته انسان
همه نوشند توهستی چشمه ساران
توهستی حیات زندگی مان
خدایارحم داری برکسانی
شناسند تورا با دل دانی
همیشه درآنها نیک مانی
تو نگذار دشمنان حمله آرند
مراازشهر خوددوررانند
چودیدم بدکاران افتادند
زدی برآنها برنخاستند
چنین است داوری توخدایا
که انسان می بیند حکم هارا
ولی باورنکردیم قدرتت را
هنوزم درجنگیم باخود اینجا