خداوندا تو هستی شبانم
تودادی قدرتی بیش ازتوانم
هدایت می کنی من رادانم
بسوی شهد گلهای جوانم
بنام خودمراراست کردی
کجیهای مرا هراس کردی
اگرروزی روم درسیاهی
توروشن می کنی توقبلگاهی
نمی گزاری بمانم درتباهی
رهایم می کنی دانم توراهی
چنان دادی به من روزی روانم
که دشمن پندارد که خانم
نمی داند که من مهمانم
توهستی صاحب خاندانم
چنان اطمینان برتودارم
که تاآخر عمر باتومانم
همیشه هستم باتوهمرا
درخانه ات بازهست تنها