خداوندا برس برداداین دل
نمانده هیچکس درتومنزل
که پندارند تونیستی داورحق
زبان رامی چرخانند لق لق
هرآنچه گویندشروشور است
فقیر و آشنا دردست زوراست
تومی گویی برخیزم روزی
رهانم عاشقان ازدست موزی
که دانم وعده هایت امین است
چنان گفتی کلام تو یقین است
درست هست شریران زیادند
ولی توقادری هرچه نهادند
به یک لحظه تو آئی خدایا
نمی ماند دیگرظلمی اینجا
پناه بی پناهان توهستی
که دانم تاابدزنده هستی