ای معبودم دگرخاموش مباش
می زنندتهمت به من ناروا
می گویند دروغ ازمن خدا
نفرتی دارندبدل ازمن چرا
دوست دارم آنهاراای خدا
من دعا گوهستم برآنها
لیک آنها برخلاف منند
خوبی رابابدی پس میزنند
من محبت می کنم بادل چنان
دشمنانم میگردند ناکسان
ای خدا بسپارآنان راچنان
ظالمی آیدبرون ازبین شان
اودروغ گویدبه آنهاظاهری
تاشوندمحکوم آنهاداوری
گردعاگویندتونگشا دری
محوگردندازاین دنیاگری
فرزندان یتیم وزن بی شوهرگری
آواره شوندفرزندان هردری
هرچه دارندنابودگردان بدست دیگران
بریتیمانش مسوزان دل چنان
نسل اونابودگردان اززمان
تانباشدنامی ازاوبرجهان
هرچه کردنداجدادش گناه
توبیادآورهمه براوخدا
تونیامُرزمادرش راازگناه
درنظرآورهمیشه درگناه
محوگردان نامشان ازنزدما
چون که میکُشتن فقیروبیگناه
نفرین میکرداوبرکسان
پس خودنفرین شددراین زمان
رفت برکت ازاودراین جهان
دروجودش نفرتی بودازکسان
برخودش آیداین نفرت چنان
برکِشدهمچومغزواستخوان
چون لباسی برتنش حلقه زنان
دشمنان گوینددروغ ازمن چنان
من شدم تهدیدبه مرگ ازدستشان
تومجازات میکنی این دشمنان
برحسب وعده ات اعمالشان
تونجاتم ده زدست دشمنان
من فقیرودلشکسته ازفغان
دست بادم راهیم درهرمکان
بسکه درروزه شدم چون استخوان
مضحکه گشتم میان دشمنان
سر جنبانندباخنده شان
ای خدایا یاریم کن این زمان
رحمتت رابرفشان درمن چنان
تابداننددشمنانم ازتو خان
نفرین کردن مرابرکت فشان
تاشوندشرمنده ازکارشان
من شوم شادمان درنزدشان
توذلیل گردان شوندرسواچنان
من سپاس گویم تورادربین شان
چون توهستی یاوره بیچارگان
تونابودمیکنی این ظالمان