ستایش کن خدایم راجانم
خدایم پرشکوه هست میدانم
چه باعزّت آراستی خودرا
بُودنورت همه سرتاسرما
توساختی آسمان راخیمهٔ خود
بناکردی خانه ات روی ابرها
بُودابرهاهمه اعرابی تو
تورابادمی راندبه هرسو
توفرمان میدهی بادهاروانند
به خدمت شعلهٔ آتش وزانند
خداوندا بناکردی زمین را
نهادیش به یک محورآن را
نمی گرددمسیرش منحرف تا
توهستی استواردرگذرگاه
بُود دریاهاهمچو ردائی
گرفته زمین راهمچوماهی
چودریاکوههاراغوطه ورکرد
زمانی گفتی آبها گذرکرد
نشان دادی کجاباشندآبها
نپوشاندی تمامی زمین را
پدیدآوردی چشمه هارا
که تاجاری شوندبرکوه وصحرا
بنوشندگورخرهای تشنه
بسازند پرندگان لانه
توافشانی باران رابه کوهها
پرازنعمت شودازتوهرجا
گیاهان رابرای حیوانات
که انسان میخوردمیوه وغلات
ومیسازدشراب وروغن ونان
که تانیروشودبهرش فراوان
زتوباشددرخت سرولبنان
چنان سبزندوخّرم تّاج میدان
بدورش لانه میسازندمرغان
ولک لک هابرشاخه درختان
بلندیهای کوه بزهای کوهی
به صخره میدودخرگوش زرویی
توسالهارابه ماههاطی نمودی
وروزهارابرآفتاب سپردی
به فرمان توشدشبهاتاریک
که تاآیندوحشهازهربیخ
به غُرندشیران بهرغذایی
خداروزی دهدشیران نگاهی
چوآفتاب میدمدبرصحبگاهان
روندآنها بخوابندچندان
برای کسب روزی انسان
به حرکت میشودتاشامگاهان
تمام کارهای توخداوند
زحکمت پرباشدنزدانسان
زمین ازمخلوقات توپرشد
ودریاازجاندارت دّرشد
نهنگان بازی دارندبه دریا
وکشتیها روانندروی آبها
همه درانتظارتوهستند
زتوروزی بگیرندورنه خستند
زمانی روی گردانی توازما
بگیری جان مان بین را
دوباره برمیگردیم برخاک
زتوساخته شدیم مثل یک تاک
تومی بخشی برمخلوق جان را
طراوت هست زنده این مکان را
توهستی پرشکوه وجاودانی
توخشنودی ازاین فرزندانی
نگاه تولرزاندزمین را
چودست برکوه زنی دودندآنها
ستایش میکنم درتاروپودم
توخشنودگردی ازسرودم
توهستی خوشیهای وجودم
همه فکرم توباشی رهنمودم
شوندنابودگناهکاران دراین راه
نماندهیچ بدکاری دراینجا
ستایش کن خدایم راجانم
سپاس براوباددرروانم