خوش به حالم که تو را می شناسم
با روحت همیشه در تماسم
به تو گویم همه رازم
چون تو هستی قصه سازم
بگوبا من در هراسم
می ترسم که به بازم
تو خوب ونازنینی
منم که رنگ بازم
از تو دور بدیها
تو تبلوره فرازم
رنگ تاریکی شب را
تو کشیدی از لباسم
با من از عشق تو گفتی
چون تو هستی نیازم
قصه ات باورمن شد
به تو گفتم در سپاسم
هرچه با من همه گفتند
نشد قصه ی آزم
من آن درخت پیرم
توی چشمه سار تازه ام