| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۳۵ از ۵۱۰

435

همه درتلاشند دیده انبار

نمی گویند بس هست این کار

چنان مشغولند درپی کار

نفهمیدن کسی باخود نبرد بار

تو می بینی همه گردن کشان را

چنان می تازند باخوددرراه

تو می گوئی کجا بودند اینها

که نام الله دارند همراه

گفتم خداوند هست خدا

برخود مگیر اندیشه را

نوردوعالم درتوراه

او دردل هست برتونگاه

چشم دل پاکان کورند درنگاه

باخود دیده ندارند درراه

چون می دانندخداوند خدا

دوست ندارد دیده باشد درگناه